خرید بک لینک
حالم خوبه امروز وقت روضه های مادر شوهر بود که امسال نگرفت

بهم گفت بیا بعد از ظهر پائین مادر بزرگ و خاله ی الف هم هستن ،بعد ناهار رفتم پایین یه کم روضه ی حضرت رقیه گوش دادن اونا گریه کردن من زیاد گریه م نمی اومد گوش نکردم حلوا و خرما و نونو پنیر و سبزی هم آماده کرده بود که با هم دور هم خوردیم ویهکم هم بردیم خونه هامون ،راستی یهو وسط روضه آبجیم اومد اونم اومد مادر شوهر می گفت حضرت رقیه دعوتش کرده منم نگفتم که قبلاً بهش گفته بودم میرم پایین اینطوریه اینم بدجنس اومده بود فامیل هم هستیم بخاطر اون یهو اومد بعد دو تا آبجیام انصافی با مادر شوهرم خیلی جورن خیلی با هم حرف دارن بزنن بیشتر از من

دلم برای مادر شوهر می سوزه امسال باید می رفت کربلا روضه هاش برپا می شد ولی اینطوری شده

یه چیزایی هست که باید بگم و بنویسم ولی ترجیح میدم تا چند روز آینده چیزی نگم

دعاهای شما عزیزانم قطعا تاثیر گذاره برای ما دعا کنید فعلا برم

برچسب: نویسنده: سجاد احمدپور تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی