خرید بک لینک
دیشب یه متن خوندم که روز بعد از شب یلدا تو قدیم شاه و مردم عادی یه لباس می پوشیدن فرقی بین شون نبوده تو اون روز هیچ کس به کس دیگه دستور نمی داده نمی دونم واقعیته یا نه ولی خوشمان آمد

صب ساعت شش بود تقریبا الف طی یه حرکت قهرمانانه می خواست تغییر حالت بده رو تخت با آرنجش زد چشم راستم ،هر دو تو خواب بودیم من داشتم تو خواب کیوی می خوردم از خواب پریدم خودش بد تر از من ترسیده بود فک کرد زده دماغم خرد شده ،در حالی که چشم حساس تره فهمید دماغم نبوده بازم گرفت خوابید منم یه ربع بعد با درد چشمم به خواب رفتم هی تو دلم می گفتم این صب بلند میشه باز میگه چی ؟کی ؟من که چیزی یادم نمیاد ولی تا چشامو باز کردم الف هم بیدار بود معذرت خواهی کرد فهمیدم نه بابا ضربه کاری بوده خواب از سرش پریده

مردم روز جمعه رو با صبونه رو تخت آغاز می کنن ما با مشت و لگد تو چشم و چالمون

امروز یه کم باز دلم گرفته مامان اومد دو تا وسیله برده بود ازم آورد و پول آرایشگاه آبجیو داد گفت: دارم میرم دهات ،یه دفعه بغضم گرفت گفتم شاید ما میخواستیم امروز بیایم خونتون حالا داداشم و مامانم اصرار کردن بیا بریم دهات فردا صبح بیا راضی نشدم .خودمم می دونم بهونه گیر شدم ولی دست خودم نیست از دهات هم که متنفررررر شدم

آبجی زنگ زد و آمار دیشبو داد یه کم حوصله نداشتم موقع خداحافظی گفت مزاحمت نشم دیگه قشششششنگ فهمیدم بخاطر بی حوصله بودنم گفت ،عاخه نمیشه که همیشه سر حال باشم منم آدمم

ناهار نذاشتم عوضش دوست دارم برم به گلام برسم کاش مثل سابق بود الف سر کار بود من دغدغه ی ناهارشو نداشتم ،زنگ می زدم شام چی بزارم می گفت قرمه سبزی ،من قیمه می ذاشتم بعد سر شام کل کل می کردیم که من چرا اصلا می پرسم!!!!!

یا دروغکی می گفتم انقد دیر اومدی اشتهام کور شد در حالی که تا اون بیاد ته بندی کرده بودم

هعیییییی جوونی

ترکشهای دیشب از گونه ی راستم و چونه م زده بیرون بابا مگه چی خوردم ؟؟؟همش دو تا نون خامه ای و ژله و تخمه وآجیل و میوه خوردم دیگه

برچسب: نویسنده: سجاد احمدپور تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:48

صفحه بندی